• تقویم روزنامه فرهیختگان ۱۴:۳۰ - ۱۳۹۸/۰۶/۰۲
  • نظرات روزنامه فرهیختگان۰
  • 0
  • 0
روایت همسر شهید لاجوردی از روزهای مبارزه وی قبل و بعد از انقلاب

سه‌چهار سال قبل شهادت زبانش را بسته بودند/ خیلی دلم برای مظلومیت ایشان می‌سوزد

سه چهار سال قبل از شهادت‌شان. ایشان در سال 1377 شهید شدند. از سه چهار سال قبل از آن خیلی گرفته بودند. هیچ گلایه‌ای نمی‌کردند و لب‌هایشان بسته بود، ولی از درون رنج می‌بردند.

به گزارش «فرهیختگان آنلاین»، «دادستان اسبق تهران و رئیس سابق سازمان امور زندان‌ها ترور شد.» این خبری بود که اول شهریورماه 1377 خبرگزاری‌ها مخابره کردند. سید اسدالله لاجوردی در حالی در حجره روسری‌فروشی خود در بازار تهران با شلیک گلوله دو نفر از منافقین به شهادت رسید که هیچ‌سمت دولتی نداشت. شهید لاجوردی مبارزی چنان خستگی‌ناپذیر بود که رهبر انقلاب لقب «مرد پولادین» انقلاب را برازنده وی دانستند. مبارزی خستگی‌ناپذیر که علاوه‌بر مجاهدت‌هایش پیش از انقلاب، از ۲۰ شهریور ۱۳۵۹ با نظر مساعد امام خمینی و پیشنهاد آیت‌الله بهشتی، دادستان انقلاب تهران شد. تلاش‌های او در این سمت و تیزبینی‌اش در شناخت منافقین به‌گونه‌ای بود که بی‌تردید به خار چشم اعضای گروهک تروریستی سازمان منافقین تبدیل شده بود. از این رو در سال 1363 زمینه استعفا و برکناری‌اش فراهم شد؛ برکناری‌ای که به تعبیر سیداحسان لاجوردی (فرزند شهید لاجوردی) نتیجه فعالیت باند مهدی هاشمی بوده و موجب ناخرسندی امام شده است.

بعد از استعفا از سال 1363 تا 1368، سید اسدالله لاجوردی یا در جبهه‌ها مشغول جهاد بود یا در حجره روسری‌فروشی‌اش در بازار در تلاش برای تامین معاش خانواده‌اش. در سال ۱۳۶۸ لاجوردی پس از قبول ریاست زندان اوین، عهده‌دار ریاست سازمان زندان‌ها شد. سمتی که تا اواخر سال 1376 برعهده داشت. اگرچه همچنان برخی سعی دارند با تحریف تاریخ به تعبیر رهبری جای شهید و جلاد را عوض کنند، رسیدگی به امور فرهنگی زندانیان در دوره مسئولیت شهید لاجوردی درخور توجه است تا آنجا که برخورد وی با توابین واقعی همچنان قابل‌تامل می‌نماید.

شهید لاجوردی در اسفند 1376 از سمت خود استعفا داد و به حجره خود در بازار تهران بازگشت؛ بازگشتی که در سبک زندگی و ساده‌زیستی آقای دادستان اسبق تهران و رئیس سابق سازمان امور زندان‌ها تاثیری نداشت. جالب آنکه آقای مسئول نه پیش و نه پس از سمت خبری از یک مرکب آخر سیستم در زندگی‌اش نبود و تا ظهر شهادت با یک دوچرخه به مغازه کوچک روسری‌فروشی خود می‌رفت. محسن اسلام‌زاده، مستندساز سال 1396 آستین‌ها را برای به تصویر کشیدن ابعاد زندگی «آقای دادستان» در مستندی با این عنوان بالا زد. آنچه در ادامه می‌آید بخش‌هایی از گفت‌وگوی منتشرنشده اسلام‌زاده با زهرا گل‌گل، همسر شهید لاجوردی است که در اختیار «فرهیختگان» قرار گرفته است و ابعاد ناشنیده‌ای از زندگی آقای دادستان شهید و مرد پولادین انقلاب را عیان می‌سازد.

زندگی‌تان چگونه شروع شد؟ اصلا می‌دانستید ایشان در مسیر مبارزه انقلابی هستند؟

زندگی‌مان شیرین و زیبا بود. آقای لاجوردی گاهی ساعت یک و دوی نصف شب می‌آمد. خیلی برایم عادی بود. انگار نشاطی در دلم بود. هیچ‌وقت نشد از ایشان بپرسم چرا دیر آمدید؟ یا اصلا الان دوی نصف شب است، با علاقه‌مندی خاصی از ایشان استقبال می‌کردم. هنوز مدت زیادی نگذشته بود که زندان‌ها، روزهای ملاقات و مسائل مربوط به زندان شروع شدند، ولی خدا شاهد است تمام آن روزها برایم زیبا بود و هیچ‌وقت نشد از خداوند گلایه کنم و بگویم سخت است و دارم صدمه می‌خورم. خوشحال بودم ایشان اینقدر معتقد و مقید است. بچه‌ها را هم که به ملاقات ایشان می‌بردم و می‌آوردم، تمام مدت بانشاط خاصی می‌رفتیم و می‌آمدیم. هیچ‌وقت جلوی بچه‌ها اسم زندان را نیاوردم. همیشه می‌گفتم زود کارهایتان را انجام بدهید که می‌خواهیم برویم باغ پدرجان، ولی همین‌طور که بچه‌ها را در آن فضای باز نگاه می‌کردم، می‌دیدم سنگ‌های کوچکی در دست‌شان است و به دیوارهای زندان می‌زنند. نگران بودم و می‌گفتم شما که این کار را می‌کنید، یک وقت به سر و چشم همدیگر می‌زنید. می‌گفتند می‌خواهیم دیوار خراب و پدرمان آزاد شود.

از اقدامات‌شان برای شما گفته بودند؟ قبل از انقلاب شما در جریان مبارزات ایشان بودید؟

مجلات زیادی نوشته می‌شد که نفت چگونه دارد به هدر می‌رود. روزنامه‌هایی را می‌آوردند و آن تکه‌ها را در می‌آوردند و همه را آماده می‌کردند. وقتی به منزل ما ریختند، با کمک مادر شوهرم دو سه گونی از این نشریات را در آب حل کردیم که به دست ساواک نیفتد. همیشه هم حسرت می‌خورم که چرا این کار را کردم، ولی از بس شدت عمل به خرج می‌دادند و زندگی آدم را زیر و رو می‌کردند ناچار بودیم این کار را بکنیم. بله، متوجه می‌شدم، ولی ایشان هیچ‌وقت برایم نمی‌گفتند. الان هم که فکرش را می‌کنم می‌بینم چقدر خوب شد که به من نگفتند، چون شاید آن روزها جنبه لازم را نداشتیم و اگر دو بار شکنجه می‌شدیم، خدای نکرده برای خودشان و دوستان‌شان گرفتاری درست می‌کردیم. هفته‌ای یک روز در منزل ما جلسه بود، ولی ما آقایان را نمی‌دیدیم و از پشت در به صحبت‌‌ها گوش می‌دادیم. شاد بودیم و نمی‌دانستیم آخر کار به کجا می‌رسد. من زهره‌خانم (دختر اولم را) را هشت ماهه باردار بودم که از حمام آمدم و دیدم منزل در محاصره است. متحیر مانده بودم که مگر چنین چیزی ممکن است؟ وارد منزل که شدم آقای لاجوردی را بردند. روزهای سختی بر ما گذشت. باورم نمی‌شد قضیه به اینجا ختم شود، ولی به ملاقات ایشان می‌رفتیم و می‌آمدیم و تحمل موضوع برایم آسان بود و قبول داشتم که ان‌شاءالله روزی پیروز خواهیم شد، ولی نه به این زودی. می‌گفتیم شاید نوه‌ها و نتیجه‌هایمان پیروزی را به چشم ببینند.

از اولین دستگیری ایشان و نحوه برخورد ساواک برایمان بگویید.

اولین دستگیری به این شکل بود که ایشان در حیاط ایستاده بودند و حدود 10 نفر مأمور مسلح دور تا دور ایشان را گرفتند. ایشان اصرار کردند بگذارید لباسم را عوض کنم، ولی آنها موافقت نکردند و گفتند هرکاری می‌خواهی بکنی باید جلوی چشم ما بکنی. کوچه خاکی بود و باید فرد را با موتور می‌بردند و بعد سوار ماشین می‌کردند. بچه‌ها دست‌شان را به موتور گرفته بودند و وقتی آنها موتور را به‌سرعت حرکت دادند، بچه‌ها روی خاک کشیده شدند. یادم نیست زهره‌خانم هم در آن صحنه بودند یا نبودند.

از اولین باری که در زندان به ملاقات ایشان رفتید تعریف کنید. موقعی که دستگیر شدند نگران نبودید؟

برای سلامتی‌شان ناراحت بودیم، ولی سعی می‌کردیم طوری رفتار کنیم که دل اطرافیان به حال‌مان نسوزد. هرچه وضعیت دشوارتر می‌شد بیشتر مواظبت می‌کردم که یک وقت کسی نگوید دلم به حال اینها می‌سوزد. باشجاعت شرایط را تحمل می‌کردم و به خودم می‌گفتم مسیری را آمده‌ام و تا آخر هم هستم، ولی درون خودم آشوب بود و شب‌ها که می‌خوابیدم بالشم از گریه ‌تر می‌شد، ولی سعی می‌کردم بچه‌ها اشک‌هایم را نبینند. یادم نمی‌آید بچه‌ها اشک‌هایم را دیده باشند. جوری بود که بچه‌ها متوجه می‌شدند راضی به رضای خدا هستیم، ولی در باطن بی‌تابی می‌کردم.

در سال‌های دهه50 گویا برخی مبارزان اردوهایی برگزار می‌کردند که شما هم حاضر می‌شدید. هدف از این اردوها چه بود؟

خیلی عالی بود. تمام خانواده‌هایی که شوهران‌شان در زندان بودند، هفته‌ای یک روز جمع می‌شدند. از صبح به درِ منزل می‌آمدند و ما را می‌بردند و شب هم بدون هیچ‌هزینه‌ای ما را برمی‌گرداندند. ما خیلی تعجب می‌کردیم. در آنجا آقای بهشتی صحبت می‌کردند. اگر آقای رجایی زندان نبودند، می‌آمدند و بچه‌ها مرتب برنامه داشتند. ما دور هم بودیم و شب که می‌شد با یک دنیا نشاط به خانه برمی‌گشتیم تا هفته دیگر، ولی خواهر، برادر، پدر، مادر و هیچ‌کس نفهمید ما جمعه‌ها کجا می‌رویم و چگونه برمی‌گردیم و در آنجا چه برنامه‌هایی هست. این درون خودمان بود که مبادا خدای‌نکرده برای اینها مشکلاتی پیش بیاید. بچه‌ها را خیلی شارژ می‌کردند و ما خانواده‌ها در آن جمع روحیه خیلی زیادی می‌گرفتیم.

برنامه توسط چه کسانی سازماندهی می‌شد؟

کسانی که این مبارزات را شروع کرده بودند، برای خانواده‌ها این برنامه‌ها را می‌چیدند. اخوی آقای لاجوردی بودند و مشکل منزل را حل می‌کردند، اما این آقایان می‌آمدند و سوال می‌کردند اگر مشکل دارید ما در خدمت‌تان هستیم و همه نوع مواظبتی می‌کردند.

در اسناد ساواک برگه‌ها و اسنادی هست که شهید لاجوردی به شما نکاتی درباره ارتباط با خانم‌های سازمان مجاهدین خلق گفتند. اگر می‌شود کمی درباره نگاه‌شان به سازمان مجاهدین خلق بفرمایید.

اعضای سازمان مجاهدین خلق قبلا به منزل‌مان می‌آمدند و می‌رفتند و نمی‌دانستیم در ذهن‌شان  چه می‌گذرد تا اینکه به من گفتند شما به مشهد آمدید، دو نفر هستند که گرفتار شده‌اند و از آنها پذیرایی کنید. ما فهمیدیم اینها با ساواکی‌ها ارتباط پیدا کرده‌اند. آنان آمدند منزل ما و من این ماجرا را برای آقای لاجوردی تعریف کردم و ایشان ‌گفت من سه روز و سه شب است که خوابم نبرده است، چون دائما فکر می‌کردم نکند اینها شما را هم گمراه کنند. آن روزها 20، 21 سال بیشتر نداشتم، الحمدلله که گرفتار نشدیم، اما بسیاری از خانواده‌ها به طرف آنها رفتند. به منزل رضایی‌ها هم می‌رفتیم و می‌آمدیم، اما فهمیدیم اینها راه اشتباهی را انتخاب کرده‌اند و ما باید برکنار باشیم.

حال‌وهوای ایشان در روزهای آخر رژیم پهلوی و روزهایی که زمزمه پیروزی شنیده می‌شد بگویید.

بعد از حدود یازده سال که ایشان در زندان بودند، معلوم است همه ما چه حال‌وهوایی داشتیم. من پشت چرخ‌خیاطی می‌نشستم و پرچم‌های کوچکی را که لای درخت‌ها نصب می‌شد و روی آنها نوشته بودند، «جَاءَ الحَق وَ زَهقَ البَاطِل» می‌دوختم و یک چوب هم در آن می‌گذاشتیم که روزی که حضرت امام تشریف می‌آورند، بیایند و اینها را دسته‌دسته ببرند. شاید روزی 500 تا از این پرچم‌ها را آماده می‌کردم. همه ما می‌دویدیم. آقای لاجوردی آن روزها در مدرسه رفاه بودند. صبح می‌رفتند و شب برمی‌گشتند. گاهی هم می‌شد که دو سه شب نمی‌آمدند.

شما در جایی اشاره داشتید شهید لاجوردی هم قبل و هم بعد از انقلاب در زندان بودند.

بله، هر 15 یا 20 شب یک بار به منزل می‌آمدند. من زنگ می‌زدم و گریه می‌کردم که به خانه بیایید. ایشان با حوصله به حرف‌هایم گوش می‌دادند و می‌گفتند نمی‌توانم بیایم. الان اینجا شرایطی است که حتی یک لحظه هم نمی‌توانم بیایم. می‌گفتم حداقل تلفن بزنید. می‌گفتند از من بپذیرید که دوست ندارم حتی از تلفن اینجا هم استفاده کنم.

ماجرای برکناری ایشان از دادستانی یادتان هست؟

یادم هست صبح داشتند آرم لباس‌شان را می‌شکافتند و خیلی هم شاد و خوشحال بودند. خیلی یادم نمی‌آید. وقتی پرسیدم «موضوع چیست؟» جواب دادند «الحمدلله مسئولیتی را بر عهده‌ام گذاشتند و انجام دادم و امروز هم که نخواستند با روی باز استقبال می‌کنم.» خوشحال بودند که وظیفه‌شان را انجام داده‌اند.

از بازگشت‌شان به بازار و کار در زیرزمین خانه و... بگویید.

من همان نشاطی را می‌دیدم که وقتی ایشان سر کار می‌رفتند. در زیرزمین خانه هم که کار می‌کردند همان نشاط را می‌دیدم. با دوچرخه هم که می‌رفتند همان نشاط را داشتند و برایشان هیچ فرقی نمی‌کرد که دیروز با چه ماشینی می‌رفتند و امروز چه وسیله‌ای دارند. نشاط‌شان الحق‌والانصاف خیلی عالی بود. یک وقت‌هایی هم که من خسته و کمی درهم بودم، تکیه‌کلامی را می‌گفتند که مرا بخندانند و خنده‌ها شروع شود.

بعد از انقلاب ایشان را هیچ‌وقت دل‌شکسته یا ناراحت دیدید؟

بله، سه چهار سالی بود که زبان‌شان را خیلی بسته بودند و می‌دانستم در دل‌شان غم سنگینی دارند. اگر وصیتنامه‌شان را مطالعه کرده باشید معلوم می‌شود. ما نمی‌دانستیم موضوع چیست، ولی ایشان خیلی درهم بودند و کم‌صحبت، و غصه روزهایی را می‌خوردند که در پیش داریم.

چه سالی؟

سه چهار سال قبل از شهادت‌شان. ایشان در سال 1377 شهید شدند. از سه چهار سال قبل از آن خیلی گرفته بودند. هیچ گلایه‌ای نمی‌کردند و لب‌هایشان بسته بود، ولی از درون رنج می‌بردند.

شما نمی‌پرسیدید؟

نه، می‌دانستم که نتیجه نمی‌گیرم.

گفته می‌شود شهید لاجوردی تا سال 1377 حقوق نگرفتند. در این سال‌ها معاش خانواده چگونه تامین می‌شد؟

ایشان موقعی که کارشان را شروع کردند با برادرشان شریک بودند. برادرشان هر کاری که برای منزل خودشان می‌کردند برای ما هم انجام می‌دادند. خیلی دلم می‌خواست ایشان حقوق بگیرند، ولی می‌گفتند خانم! دلم نمی‌خواهد این مال‌ها وارد مال‌مان شود. موافقت نمی‌کردند.

از همان سال دوم و سوم زندگی با هم شروع کردیم به خیاطی. ایشان زندان هم که بودند من خیاطی را انجام می‌دادم و حدود 10 شاگرد داشتم. دوست داشتم اگر اخوی ایشان کمک می‌کنند، من هم برای معاش خانواده کمک کنم. تا آخر هم خودشان وقتی از سر کار برمی‌گشتند به کارگاه می‌رفتند و شروع به کار می‌کردند و ما هم کنارشان بودیم.

نوع رفتارشان در خانه چطور بود؟

بلد بودند محبت‌شان را ابراز کنند و ابراز محبت‌شان خیلی به ما قوت قلب می‌داد. وقتی داشتم کار خانه انجام می‌دادم، خیلی راحت می‌گفتند بمیرم برای تو که اینقدر برایم زحمت می‌کشی. من ناراحت می‌شدم و می‌گفتم چرا این حرف را می‌زنید؟ خیلی بلد بودند که محبت‌شان را بروز بدهند. محبت‌شان فقط در دل نبود و باید حتما بروز می‌دادند. اگر نامه‌های ایشان را ببینید بیشتر دستگیرتان می‌شود. فامیلی من گل‌گل است.

ایشان این شعر را گفته بودند، «به یاد گل به تنهایی نشستن/ به پای بوته گل ناله کردن» تقریبا10 خط است و من همه شعر یادم نیست. «زهره‌خانم قشنگه/ جای زندگی بابات تنگه/ بابات با این آدمای بد می‌جنگه/ تو هم اگر دختر بابات هستی باید... » به زبان خود بچه‌ها با آنها حرف می‌زدند. مساله دیگر این بود که اگر اختلاف سلیقه‌ای بود خیلی راحت می‌گذشتند و پیگیری نمی‌کردند و ایراد نمی‌گرفتند و خوشی ما را کم‌رنگ‌ نمی‌کردند. دوست داشتند سریع بگذریم و پیگیری نمی‌کردند. خیلی باگذشت بودند. یادم هست برای سالگرد شهید مطهری می‌رفتیم. ایشان راه دوری رفته بودند و به زحمت آمدند و همگی رفتیم و دیدیم سالگرد شب‌جمعه بعد است. نگران بودم ایشان الان عصبانی می‌شوند و می‌گویند باید حواست را جمع می‌کردی، ولی ایشان خندیدند و به رویم نیاوردند. گذشت‌شان خیلی زیاد بود.
 
اگر حرف ناگفته‌ای دارید بفرمایید.

خیلی برای مظلومیت ایشان دلم می‌سوزد. حقیقتا خیلی دلم برای مظلومیت ایشان می‌سوزد...  .

نظرات کاربران
تعداد نظرات کاربران : ۰
capcha

خبرهای روزنامه فرهیختگانآخرین اخبار

خبرهای روزنامه فرهیختگانمرتبط ها