تازه‌ها :
قبلی بعدی
غزل شهریار در گفت و‌گو با دکتر اصغر فردی
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
نسخه مناسب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0 بدعالی 
۲۷ شه‍ ۱۳۹۲ - ۱۵:۱۶ تعداد بازدیدها: ۵۴۶
نیما غم دل گو  که غریبانه بگرییم

فرهیختگان/کوروش شیوا: غزل مدرن پس از محمدحسین شهریار در پروسه‌ای از بینش و جهش التقاطی قرار گرفت که تمام پسماندهای غیرارگانیک و زوایای سقوط کرده و زبان در چالش و کهنگی آن به بستری دیگر و فرآیند مدرنیسم در حال حرکت بودند، این تحول در غزل همان شمایلی را داشت که نیما در کلیت شعر فارسی و در حجره حیدرعلی چای‌فروش بدان همت گمارده بود و امثال ملک‌الشعرای بهار و حتی صادق هدایت در برابر آن ایستادگی می‌کردند البته زاویه هدایت با نیما در نحوه مونولوگ‌های اجرایی مدرنیسم بود.

غزل مدرن پس از محمدحسین شهریار در پروسه‌ای از بینش و جهش التقاطی قرار گرفت که تمام پسماندهای غیرارگانیک و زوایای سقوط کرده و زبان در چالش و کهنگی آن به بستری دیگر و فرآیند مدرنیسم در حال حرکت بودند، این تحول در غزل همان شمایلی را داشت که نیما در کلیت شعر فارسی و در حجره حیدرعلی چای‌فروش بدان همت گمارده بود و امثال ملک‌الشعرای بهار و حتی صادق هدایت در برابر آن ایستادگی می‌کردند البته زاویه هدایت با نیما در نحوه مونولوگ‌های اجرایی مدرنیسم بود. نگاه شهریار در دفتر اول غزل‌هایش سبب خلق غزلسرایانی ساختارشکن چون نوذر پرنگ و حسین منزوی در تقویم غزل معاصر ایران شد. 27 شهریور با نام شهریار روز شعر و ادب فارسی نامگذاری شده است و به این بهانه با دکتر اصغر فردی درباره شهریار و مناسباتش با نیما و نگاه مدرن او به گپ و گفت نشستیم که اینک پیش روی شماست.
 چرا ارادت به نیما باعث نشد تا شهریار سمت شعر نیمایی برود؟ وقتی نیما می‌گوید من رودخانه‌ای هستم که هر کسی می‌تواند از آن آب بردارد. اصلا چرا او که همدوره‌اش بود و با او ارتباط داشت، از آن رودخانه آب برنداشت؟
اگر از مناسبات نیما و شهریار آگاهی می‌داشتیم یا دست‌کم نوشته‌های نیما را درباره شهریار می‌خواندیم، می‌دانستیم که روی سخن نیما در برکشانندگان مشتی آب از رودخانه نیما با شهریار نمی‌بود و نمی‌توانست باشد. نیما در منظومه‌ و نامه‌ها یا دیگر قطعات منظومش شهریار را در آن فاصله ندیده است که اگر چنین خطای دیدی می‌داشت، نیما نمی‌بود. با اینکه نیما در مورد خود میل‌ها و تصوراتی داشت که مثلا می‌توان در خاطرات ایرج اسکندری نمونه‌ای از آن را دید، اما در رابطه با صمیمی‌ترین رفیق خود و معرفتش به شعر و پایه‌ها و مایه‌های شعری شهریار وقوفی کامل داشت.
 شهریار به نیما ارادت و منظومه «افسانه» را دوست داشت. یکی از غزل‌های زیبایش با مطلع «نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم» هم ترسیم‌کننده حس و حال و مرارت‌هایی ا‌ست که بر خود و نیما رفته است. او در دفاع از شعر نیمایی معتقد است که باید زمان بگذرد تا تثبیت شود. این اتفاق هم افتاد. با توجه به اینکه هم‌نسلند، آن نگاه و زبان تازه نیمایی تا پیش از هوشنگ ابتهاج در غزل معاصر اتفاق نمی‌افتد. برخی مانند محمدعلی بهمنی هم معتقدند در غزل نو ایران (غزل نیمایی) آن‌گونه که خود می‌گوید: «جسمم غزل است اما روحم همه نیمایی‌ست» بیشترین سهم از هوشنگ ابتهاج، منوچهرنیستانی و حسین منزوی است و گرچه شهریار غزل‌های خوبی دارد اما در گستره غزل کلاسیک می‌ماند.
بهتر است جواب را نیز مانند سوال جنابعالی تقطیع کنم. اجازه می‌خواهم عبارت «ارادت» را بر حسب اطلاع خود نسبت به کیفیت مناسبات آن دو بزرگ و نگاه متقابل‌شان به عبارت «دوست داشتن» تغییر دهم. نیما برای شهریار آن نوآورانگی و تازگی متجسم در منظر تهرانیان را نداشته است چون او قبل از خروج نیما، در تبریز با نوگرایی از دو مجرای اقلیمی عثمانی و قفقاز و مکتبی مدارس فرانسوی و ایرانی آشنایی کافی داشت. علاوه‌بر این خود در آن بستر واقع آمده بود. او عضو اهل قلم مجله «ادب» بود که تحت‌تاثیر، اداره و اراده میرزا تقی‌خان رفعت در مدرسه متوسطه تبریز منتشر می‌شد. سال‌ها قبل از سرایش افسانه نیما شاهد حوادث تغییر سیاق شعر توسط میرزاجعفر خامنه‌ای، میرزا تقی‌خان رفعت، خانم شمس کسمایی و ده‌ها شاعر دیگر در محافل ادبی تبریز می‌شد. از سویی دیگر وقوف او به ادبیات فرانسه در حدی بود که منظومه‌هایی رمانتیک‌ مانند «دریاچه» لامارتین را از برمی‌خواند و مطالعه روزمره آثار نواتورهای عثمانی و قفقاز موجب می‌شد که نخستین سروده‌های او را شعرهایی در تعاقب همان سیاق نوآمد تشکیل دهد و حتی او نخستین نام شعری‌اش را نیز در پیروی از همان شاعران نوگرای ترکیه مانند فکرت و استاد نوپردازش رفعت، «بهجت» برگزیده بود. او پس از مهاجرت به تهران در همان حوت مشهور 1299 تهران را خالی از فضای تاثر از حال و هوای نسیم نوین شعر نو یافت. تهران به اعتبار دوری از مجاری برشمرده موجود در تبریز هنوز در دوره بازگشت به سر می‌برد و فقط شاعرانی که در دوره استبداد به اسلامبول رفته بودند، آثاری متاثر از آن تغییرات می‌سرودند که میرزاده‌عشقی با سه تابلوی ‌مریم و دهخدا با مرثیه میرزاجهانگیرخان صوراسرافیل از آن زمره بودند که میرزاده‌عشقی با توجه به کارآموختگی بهجت تبریزی آن سال‌ها (شهریار) سه تابلوی خود را برای او می‌خواند تا در خیال‌پردازی‌اش افزونگری و احیانا اصلاح و تعدیل کند و چندی منظومه را به بهجت سپرده بود. اما فرخی که شهریار برای معاشرت با او به دفتر روزنامه‌اش می‌رفت، همچنان به سیاق بازگشت اما کمی رهاتر می‌سرود تا آنکه زمان به خواندن افسانه نیما رسید. شهریار طبق طبیعت سوابق یاد شده، به حمایت و حیرانی از افسانه درآمد و به جمع حامیان نادر و لاغر آن تحرک پیوست. زبان افسانه زیباتر و سخته‌تر از زبان شعرهایی بود که شهریار در تبریز خوانده بود. گرچه در میان آن شاعران کسانی مثل حبیب ساهر سروده‌های زیبایی مانند «افسانه و شب و شقایق» ساخته بودند. او خود را به گرداب جادویی افسانه افکند و پشتاپشت شاهکارهایی در آن سیاق سرود که دست‌کمی از افسانه نداشت. نیما از بارفروش‌سوار به تهران آمده بود و صبا او را به خانه شهریار برده و این دو آشنای دیر و دور را به هم رسانده بود. شهریار فقط 10 سال از نیما خردتر بود اما نیما او را تنها معاشر خود برگزیده و هر روز صبح بی‌آنکه خود را آماده حیات روزانه کند، خراب و خمار درشکه‌ای گرفته و یکراست از تجریش به کوچه فلاح خیابان ژاله سر می‌خورد و تا شب آن دو چشم در چشم هم می‌نشستند و در شررهای مجمر پیش رو کرباس یاس می‌سوزاندند که این حال و هوا در منظومه دو مرغ بهشتی شهریار منعکس است و نقاشی شده. شهریار با اندیشه و تدوین استراتژی بخردانه سیاق خود و نیما را تعقیب می‌کرد. دیگر اجله شعر فارسی مانند بهار نیز سعی در ورود به آن عوالم داشتند. بهار با سرودن منظومه کبوتر و دیگران با منظومه‌هایی اغلب مسمط و با درونی خیال‌پردازانه این‌گونه را پسندیده و تجربه می‌کردند. زبانه‌های این سیاق دامن عبای شهریار را عجیب گرفته ‌بود و اغلب سروده‌های خود را به آن سبک تخصیص می‌داد و دیگران نیز خود را به‌گونه‌ای مستغرق در این‌گونه یافته‌ بودند. زمان ایجاب می‌کرد که این سیاق، عطش موجود را چندی سیراب کند و ذهن و ذوق شعر فارسی و شعرخوانان و بیش از همه مردم با این تحرک نوآیین دیرآمده خو کند، زوایا و چند و چون آن را بشناسد، با استعارات و پیچیدگی سبکی آن زمان آشنا و آلفته شود، ذائقه زمان از این نوگرایی اشباع شود تا قدم نوبتی برداشته و پله‌ای دیگر طی شود یا از تنگه کوچه‌ای طولانی درگذرد و به کویی فراخ‌تر برسد که، ناگاه نیما سیاق دیگر کرد. نیما در آن سیاق توقف نکرد؛ اوزان را در هم ریخت و مصاریع را در هم شکست و قوافی را اندک کرد و گاه به لابه‌لای مصاریع کشانید و تعابیر را پیچاپیچ‌تر کرد و شاعران نوگرا را سرگیجه‌ای درگرفت و نیما تنهاتر ماند و نوگرایی نیز ابتر و اخته و ناپخته رها شد. شاید نیما به اعتبار بلوغ بیش‌فعال خود حق داشت که این شتاب را بورزد. نیما را بر بیخ شانه‌ها دو شهبال پهناور بود که تا دو بال می‌زد مسافه‌ای دراز طی می‌کرد و میل ساعت‌ها پر زدن و درنوشتن کوه‌ها و بوادی و صحاری و دریاها داشت. می‌دانست که اگر گام کُند کنَد سرانگشتان زور زمان بر گلویش خواهد چسبید. عمری دراز پیش رو و امیدی نیز به دیگران نداشت که اهداف او را پرده‌پرده پس از مرگش ایفا کنند. تازه اگر این‌همه دغدغه‌ای هم در کار نباشد، مگر می‌توان کسی را که اندیشه‌های بلندش در سر است از طی آن مراتب بازداشت و گفت تو مافی‌الضمیر خود را اجرا نکن که زمان را ظرف آن نیست. او ناگزیر شد مدل‌ها و ماکت‌های گام‌های بعدی را پیش از مرگش بسازد و آنگاه برود غافل از اینکه ناپختگان در بوته‌های هفت شهر ناگاه پلکان‌ها را پریده و با پشتک وارو به پارناس و داداییسم و... خواهند رسید. او استراتژیست و مدیربرنامه روند شعر نبود که وظایفی را بین شاعران موجود و آتی تقسیم و سازماندهی کند تا مثلا تو شعر را فلان متر پیشرفت بده و تو فلان متر بازمانده دیگر را. اینجا بود که شهریار تنها سر خود را گرفت و چمدان خود را نیمه‌شبی برداشت و راه تبریز پویید. شعر ایران را زلزله عظیمی درگرفت. سرگیجگی و سرگرانی و آوارگی و پریشانی گرانی حاصل شد.
این تخریب قواعد و نظام شعر فارسی و سرگردانی ادبیات موجب شد که محتضران و جان به سران، جانی دوباره گیرند و دوباره به نفس‌نفس و هروله مجال یابند. پوسیدگان ستیزه‌گر با دگردیسی شعر دوباره از منجلاب‌هایشان روییدند و انجمن پشت انجمن کردند. مجال ممارستی به حال و هوای افسانه نیما و راز و نیاز شهریار و شقایق ساهر و... داده نشد. آن تحرکات تجربی در دفتر منتخبات ضیاء هشترودی بازماند و آن شمع فرومرد تا در کمتر از 10 سال انقلابی دیگر دامان نوگرایی شعر را درگرفت. امروز حاصل آن نظم این آمد که عوام ترکیه شعرهای ناظم را و مردم عراق شعرهای نازک را و... ازبر بخوانند، اما در ایران شاعران و نوپردازان خود نیز قطعه شعری از این دست سروده‌ها را از حفظ ندانند و نتوانند بخوانند.
 منهای نیما که مسیری را هموار کرد، اگر آثار ساهر و شهریار مجالی برای معاصرسازی یا بهتر بگویم جهانشمولی می‌داشت که بازنمی‌ماندند. حتی اکنون نگاه نیما بیشتر ملاک است تا زبان یا سبک او. بی‌وزنی در شعرآزاد (Free verse) که تنها در ایران اتفاق نمی‌افتد و هم‌عصر با نیما، الیوت و پاند سردمداران آن در جهانند و در ایران با حضور شاعرانی مانند هوشنگ ایرانی که درس خوانده فرنگ بود، جرقه‌هایش زده می‌شود که سپس شاملو آن را قوام می‌بخشد. اتفاقی که از سده 16 در ایتالیا با ترجمه آثار یونانی و رومی می‌افتد و وزن دچار تغییر می‌شود و بعدتر با زیباترین شکل خود در آثار شکسپیر و مارلو نمود می‌یابد و به شعر سپید
 (Blank verse) موسوم است که وزن دارد اما شکسته می‌شود. به اشتباه در ایران شعر بی‌وزن (آزاد) گفته می‌شود سپید! که مجال دیگری برای واکاوی می‌طلبد. بگذریم که بی‌زبانی در شعرآزاد محلی برای اعراب می‌خواهد! که روی سخن من نیست. من گفته شما را نمی‌پذیرم و همچنان شعرهای فراوانی از شاملو، فروغ و دیگران روزها و بارها بر زبان‌ها جاری ا‌ست.
اگر آن وضعی که انقلاب ادبی برپا کرد و شعر شلم شوربا شد، پدید نمی‌آمد، شعر دیگر به غزل 500 سال پیش بازنمی‌گشت تا مجبور به تسمیه‌های نادرستی از قبیل «غزل نیمایی» شویم. غزلی که اوجش را «بیدل» ساخت و گذشت بی‌آنکه از جانب زمره‌ای تعقیب و اقتفا شود. هر کسی که سطری نثر شعرگونه نوشت، چنین انگاشت که می‌تواند کارستانی بکند که نیما کرد. شعر از خود نیما تا بعد دیگر نه هماهنگ با نظام منطقی و تابع زمان شد و نه مطابق با متدولوژی تغییر مکتب و سبک که جامه دیگر پوشید و بدون تبعیت از سیر سنوی و اشباع دست‌کم یک نسل، چند پله یک گام پریدن را راجح پنداشت و هر دوری تاریخی را که ادبیات فرانسه سپرده و درنوشته بود، ظرف سه دهه بین 20 تا 50 خورشیدی چه مکتب‌هایی به مثابه جانشین شعر هزارساله فارسی معرفی شد و با شاعرش مرد یا پژمرد؟ شعر کدام‌یک از شاعران پسانیمایی شعر نیمایی شد؟ اما نیما با وجود نوگرایان دیگر نام خود را بر لوح شعر نو فارسی نوشت. اما آیا نیما ناظم حکمت ترکیه یا لویی آراگون فرانسه، تی‌ اس‌ الیوت انگلیس، پابلو نرودای شیلی، نازک‌الملائکه عراق، غسان کنفانی و آدونیس لبنان و سوریه شد؟ کاری نداریم. مثلا دیری ا‌ست در اثر فتنه‌های میم کمال (آتاتورک) مردم ترکیه اقبال ترنم و زمزمه ادبیات کهن و قوم عثمانی را از دست داده‌اند، اما از سویی به راحتی شعر ناظم حکمت و آتیلا ایلحان را از بر می‌خوانند و پشت وانت‌ها و کامیون‌ها به جای شعرهای عثمانی شعرهای ناظم را می‌نویسند. تازه این ماجرا در ترکیه‌ای اتفاق افتاده است که 50 سال چاپ شعر ناظم در ترکیه ممنوع و خواندش فعل مجرمانه بود. مجلس ملی ترکیه حق شهروندی ناظم را از او سلب کرده بود و عکسی از ناظم را نمی‌یافتی و در دوره حزب حاکم کنونی مذاکراتی در پارلمان آن کشور دایر بر اعاده حق شهروندی ناظم به جنازه او درگرفت و شعرش تا این حد مردمی است. دلیلش تنها در دگردیسی اشباع‌کننده سبک‌ها و گذر منطقی و بی‌آشوب از سبک کهن به نو در بستر حوصله زمان و پابه‌پای ذائقه مردم بود ولاغیر. مردم آن کشور 30 سال بعد از ظهور رمانتیسم در فرانسه (1830) با این سبک در شعر ترکیه به واسطه آثار ابراهیم‌شناسی، احمد هاشم، توفیق فکرت، یحیی کمال بیاتلی و بعدها اورهان ولی قانیق و... آشنا شده و الفت می‌گیرند. پس از اشباع ذائقه عموم و شناخت تمام موازین آن سبک و سیاق آرام‌آرام به شکست مصاریع و تجزیه قوافی می‌رسند. در ترکیه دوره‌های ادبی «تنظیمات» و «ثروت فنون» با توفیق و البته به دور از شتابزدگی و با در دست داشتن نبض زمان گذشت. شهریار به درستی معتقد بود که با اتکا به سوابق ادبی ایران و جهان هر دوره باید بعد از تولد و طی نوباوگی به بلوغ و جوانی برسد و جوانی را زندگی کند، آنگاه پیر شده و در سبک نویی دیگر متناسخ شود. چنان که ترکستانی به عراقی و عراقی به سبک موسوم به هندی و هندی به بازگشت و بازگشت به دوره اول نیما در ایران و عبور از کلاسیسم و نئوکلاسیسم و رمانتیسم در جهان غرب تا به فرمالیسم و مکاتب دیگر در روسیه انجامید. از همین رو بود که شهریار مکتبی به نام خود (مکتب شهریار) ساخت و بی‌آنکه هیاهو کند، ذیل آن سیاق خط کشیده و در همان اندازه بر آن تاکید می‌کرد.
 البته درباره سبک‌های شعر فارسی هم جای سوال است. مثلا خراسانی، عراقی، هندی و بازگشت را حتی نمی‌توان مکتب قلمداد کرد چه برسد به سبک! که متاسفانه در کتاب‌های درسی به لحاظ طبقه‌بندی از سوی فرهنگستان زبان و ادب فارسی برایش چاره‌ای اندیشیده نشده ‌است. اما ارتباط شهریار با نیما چه کمکی به بحث فوق می‌کند؟
البته نمی‌دانم سبک‌شناسی بهار و تاریخ ادبیات براون و یان ریژکا و صفا را می‌توانیم کتاب درسی بخوانیم یا نه یا تطورات هزارساله و طی کمال ده قرنی شعر فارسی را نادیده بگیریم؛ به هر رو دوستی شهریار با نیما تا آخرین سال‌های حیات نیما ادامه می‌یابد. نیما باخته و امیدسوخته دست پسر گرفته، به تبریز رفت. در آنجا به شهریار گفت باز تو جایی داشتی و گریختی، من به کجا می‌رفتم؟ آن دو درددل‌های زیادی در آن چند شب خلوت خود کردند که تاریخ از همه آنها بی‌خبر است. در این هیاهو شهریار در میان معرکه سیه مستان قداره‌بند را که به قول خودشان (خلجانات دوران جوش صورت) را به صورت شعر تف می‌کردند و بعد از گذر از آن سنین جهل و هیجان توبه می‌کردند در گوشه‌ای غم شعر فارسی را خورد و زحمت و قدر خون دلخوری‌های تک‌تک نوگرایان را به‌تنهایی پاس داشت، نشست و تمام طعنه‌های جاهلانه مطبوع در جرایدی چند را برتافت اما همان سیاقی را که نیما آغاز و ناپخته رهایش کرد، ادامه داد و به بلوغ رسانید. او با اتکا به منطق هزارساله شعر فارسی هنگامی که کلام ایجاب می‌کرد، مصاریع را تقطیع هم کرد و پیام به اینشتین، نقاش، ‌ای وای مادرم، مومیایی و... را سرود و در همان مسمطات افسانه‌گون ممارست را ادامه داد تا ذهن و ذوق مخاطبان و خوانندگان شعر فارسی با آن سیاق نو برآمده، الفت و خو گیرد. ماهیت واقعی و واقعیت ماهوی شهریار نه غزل بلکه همان شهریاریات است که در فصل «مکتب شهریار» دیوان‌های او مجتمع است. من به نام یک دوستدار شعر و به‌ویژه علاقه‌مند به شعر شهریار او را خیلی بیش از یک غزلسرا، شاعر آن‌گونه از شعرهایی می‌دانم که نامش رفت. اگر دامنه شعله‌های شعر نیمایی (تجربیات افسانه‌گون) دامان شعر فارسی را درگرفته ‌بود، دیگر مردم به جای ستایش ابتدایی‌ترین غزل‌های کودکی و دوران نوجوانی شهریار، «هذیان دل» او را از بر می‌کردند و شاعران و شعرپژوهان و شناسندگان تاریخ ادبیات معاصر شهریار را غزلسرا نمی‌گفتند و جانبه اصلی شهریار را می‌شناختند.  شهریار غزل را نوآیین ساخت و با گذری منطقی متکی به سیر سنوی(Chronologic) سبک‌شناسی از سبک‌های رایج عصر خود در غزل بنیادی نو برافکند. همان عیوبی که از سوی زمره‌ای اندک‌دانشان هشتاد سال است گفته می‌شود و نسل در نسل در رشک‌ورزان یا صافی‌ضمیران کم‌مایه نشخوار می‌شود، درست همان طرز غزل شهریار است. تاکنون آنی نیندیشیده‌اند که آیا وقتی شهریار «پیراهن کش» را در عداد ابیات یکی از رقیق‌ترین شعرهای همه ادوار فارسی می‌آورد، آیا بلد نیست که پیراهن اطلس یا حله و ابریشمین و پرندین و... بگوید؟ ندانسته‌اند که در عهد حافظ و سعدی همین قبای اطلس همانا به نُوانگی کاپشن و ژاکت امروزین بوده و امروز بعد از هفت قرن عبارتی کهن شده است یا آنگاه که خواجه از رطل گران می‌گوید، آیا در آن عهد رطل همان نوآیینی «لیتر» امروزین را نداشت؟ پس اگر شهریار با ادراک شهودی خود را شاعر جاوید تاریخ اعصار آتی شعر ایران می‌داند، با استعمال عباراتی مانند «آنتن و دکل و کش و فرمان ایست و لیست» امروز کاری نو می‌کند، دو قرن دیگر همین عبارات به شمار لغات باستانی (Archaic) خواهد پیوست. شهریار زنده در قرن بیست میلادی به‌رغم نبوغ خودکامه خود نمی‌توانست «با کاروان حله برفتم ز سیستان» را بازنشخوار کند. بلکه «سوت قطار» را جسورانه می‌آورد تا پلاسیده‌مغزان انجمن‌گرد امروز باد در بروت افکنند و شهریار را با تهمت داشتن عجمه ترکی به سخره کشند، اما شهریار خود را سخره تاریخ نساخت تا بگویندش این کهن‌لاف در عصر ماهواره‌ها و موشک‌های اتم سوخت از قافله اشتران و کاروان سخن گفت تا شاعر انجمن ادبی فلان برایش نخندد. اما آنچه درباره سایه و تاثرش از شهریار گفتید، سایه نه اینکه غزل‌های به اصطلاح نیمایی سرود یا غزل را نو کرد بلکه او به قول اخوان‌ثالث پلی میان تبریز و یوش زد. منظور اخوان بی‌شک تفکیک سروده‌های نو با غزل او بوده است که غزل‌هایش اغلب تحت تاثیر و حتی نظیره و استقبال غزل‌های معین شهریار بود. آنچه از شعرهای کلاسیک نیما در دست است، قصیده‌ها و قطعه‌های بسیارکهن و بری از نوگرایی متوسط است اما غزل سایه را می‌توان گاه جلد دوم حافظ انگاشت، کاملا کلاسیک و مبتنی‌بر منتهای اصول و معاییر و مقاییس شعر کهن فارسی. نوگرایی سایه در غزل او هیچ‌ربط و قرابتی با نیما ندارد. سایه حتی بیش از شهریار رمز سخن خواجه را دریافته است و شهریار به‌رغم فریفتگی‌اش به فتنه‌های حافظ، بیشتر در غزل متاثر از سعدی است.

نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pxinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.
 
< بعدی   قبلی >
صفحه نخست arrow فرهنگ arrow نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم